محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

576

خلد برين ( فارسى )

حريم حرمت خان فدويت نشان بود كافهء خلايق به صد هزار زبان به محامد اوصاف آن پردگى حجلهء عفاف رطب اللسان گرديدند و زبان حال گوش بر آوازان اين خبر مسرت اثر به مضمون اين مقال مترنم شد كه ، نظم : اگر خار گلستان رفت بر باد * گل صد برگ سورى را بقا باد القصه بعد از شيوع اين خبر شادمانى اثر ، خان عالىشان مجلسى رنگين چون خلد برين بر آراسته اشراف و اكابر آن ديار را به مهمانى خواست . و چون وجوه اكابر و اعيان به مشاهدهء طلعت همايون آن عين اعيان ، سراپا چشم به آن مجلس بهشت آئين درآمده هر كس در مقام مناسب پايهء خود قرار گرفت ، عليقلى خان آن گوهر يكتاى درج سلطنت و جهان ستانى را بر دوش جان جاى داده قدم تمكين به آن بزم خلد قرين نهاد ، آفتاب اوج و اقبال از افق جاه و جلال طالع شد و مجلسيان ، رسم نثار و پاىانداز اقامت نموده زبان به دعاى استدامت عمر و دولت آن حضرت گشودند و عموم خلايق از پير و جوان و خرد و كلان و سپاهى و رعيت ، فوج فوج به نوبت به عز ملازمت سرافراز گرديده به كام دل رسيدند ، و خان عقيدت كيش اخلاص انديش ، طريق للگى و خدمتكارى آن فروزان اختر برج شهريارى را پيش گرفته كمر فرمانبردارى بر ميان جان بست . و چون آرزوى پير و جوان به ادراك سعادت ملازمت آن حضرت به كام دل برآمد امراى افشار كه تيغ جرأت به قتل شاهقلى سلطان يكان - امير الامراى سابق هرات - آخته در بيرون هرات متصل به دروازهء ملك رحل اقامت انداخته بودند ، چون بر سر اموال شاهقلى سلطان كه به يغما رفته بود فى ما بين ايشان و عليقلى خان مناقشه بود از ادراك سعادت ملازمت محروم گرديدند و بنا بر آن كه اميد آمدن به شهر نداشتند مرخص گرديده روى نااميدى به فراه و اسفزار و ساير محال متعلقه به خود گذاشتند . و بعد از رفتن ايشان عليقلى خان مژدهء صحت ذات قدسى را مصحوب مسرعان قمر مسير به پايهء سرير سلطنت مصير رسانيده چراغ چشم منتسبان آن دودمان و الا را روشن